اخطار:کسانی که اعصاب ضعیفی دارند این فیلم را نبینند !
این فیلم محصول سال 1990 است که به وسیله ی ادموند الیاس مرهیج(Edmund Elias Merhige) کارگردانی شده است. این فیلم به صورت سیاه و سفید فیلم برداری شده است.فیلم بدون دیالوگ است و در آن صحنه های خشونت بار و دارای المان های جنسی وجود دارد.
درباره ی داستان فیلم و حواشی آن
در ابتدای فیلم این کلمات ظاهر می شوند:
حاملان زبان، عکاسان،نویسندگان خاطرات، شما به همراه حافظه تان مرده اید، یخ زده در زمان حال که هیچ گاه از گذر کردن نمی ایستد گم شده اید. در اینجا جادوی ماده زندگی می کند، زبانی برای همیشه.
و پس از آن:
مانند شراره ی آتش که تاریکی را می تاراند. زندگی گوشت بر پوست است که بر روی زمین می خزد.
پس از آن در یک کلبه که یک ساعت دیواری بدون عقربه در آن است(تصاویر 1.2.3) فردی را می بینیم که با تیغ اعضا و جوارحش را از سینه اش بیرون می ریزد و جان می دهد. از کنار جسدش زنی بیرون می آید/پدیدار می شود(تصویر3.). زن خود را به وسیله ی منی مردی که خودکشی کرده است باردار می کند. زن فرزندی را به دنیا می آورد که مانند یک فرد بالغ است. این فرزند بر روی زمین افتاده و رعشه گرفته است و خِرخِر می کند(تصویر5.).مادر فرزند خود را رها می کند و می رود.افرادی ظاهر می شوند که می خواهند فرزند را به جایی نامعلوم ببرند(تصویر6.).در راه انسان متولد شده جوارحش را به همراه بالا آوردن، بیرون می ریزد.افراد ناشناس اعضای بالا آورده را می گیرند و ناپدید می شوند. پس از آن مادر باز می گردد و طنابی به دور گردن فرزند خود می اندازد و او را می کشد تا به جای نامعلومی ببرد.دوباره افراد ناشناس برمی گردند و فرزند و مادر را مضروب می کنند. به مادر با چوب تجاوز کرده او را می کشند، قطعه قطعه اش کرده و به مکان نامعلومی می برند.همین کارها را با فرزند او تکرار می کنند.پس از آن تصاویری از پژمردن و روییدن گل ها، تصاویر تکراری مادر که فرزند خود را با طناب می کشد و پس از آن تصاویری از یک جسد را می بینیم و فیلم تمام می شود.
می توان از داستان بالا متوجه شد که اولا در طول یک ساعت و ربع این فیلم اتفاقات زیادی نمی افتد و به اصطلاح روند فیلم کند است و دوما فیلم باید داستانی نمادین داشته باشد اما کارگردان در طول فیلم، تماشاگر را برای رسیدن به نتیجه ای درباره ی شخصیت های فیلم هیچ راهنمایی نمی کند. پس چگونه می توان به ماهیت داستان پی برد؟ کلید حل این معما در تیتراژ پایانی فیلم نهفته است، جایی که شخصیت های فیلم به ترتیب ظاهر شدن بر پرده معرفی می شوند.
1- خدا خودش را می کشد (god killing himself)
2- مادر زمین (mother earth)
3- فرزند ِ زمین- گوشت بر استخوان (son of earth-flesh on bone)
اما فیلم درباره ی افراد ناشناسی که مادر زمین و فرزند ِ زمین را می کشند اطلاعاتی نمی دهد. اما با این حال می توان داستان را اینگونه بازنویسی کرد: خدا خودش را می کشد و از او مادر زمین پدیدار می شود که به وسیله ی خدا فرزند زمین را به وجود می آورد.پس از آن موجوداتی(نیروهای شیطانی؟ مصائب طبیعی؟ سرنوشت محتوم بشری؟) آن دو را از بین می برند.
تنها کافی است نگاهی به تیتر و مطالب ریویوهایی که در IMDB برای این فیلم نوشته شده است نگاهی بیاندازید تا به تفاسیر متفاوت تماشاگران پی ببرید.با تیترهایی مانند: زخم خورده برای زندگی، در ورای فیلم هنری، نیهیلیسم خالص، یکی از خسته کننده ترین فیلم هایی که ساخته شده، عالی اگر می خواهید به چالش کشیده شوید، یک فیلم مذهبی جدی و …. برخورد خواهید کرد حتی فردی مادر زمین را نماد مریم مقدس و فرزند زمین را نماد عیسی در نظر گرفته است.پس ما هم باید به دنبال تفاسیر شخصی خود از این اثر باشیم؟ ولی می توان با رویکرد دیگری هم به این فیلم نگاه کرد. می توان این پرسش را مطرح ساخت که هدف اصالی کارگردان از ساختن این فیلم چه بوده است؟
اگر هدف کارگردان از ساخت این فیلم ایجاد پرسش هایی فلسفی و هستی شناختی است پس چرا نمادهای خود را تنها در انتهای فیلم معرفی می کند؟ اگر این کار در ابتدای فیلم صورت می گرفت قطعا درگیری ذهنی بسیار بیشتری برای تماشاگر به وجود می آمد. چرا کارگردان دست به تجربه ی بصری ای اینچنین نو و در عین حال کهنه دست می زند که تماشاگر را به یاد فیلم های صامت می اندازد؟ چرا کارگردان زمان زیادی از فیلم را به نمایش مضروب کردن، کشتن و مثله کردن شخصیت ها اختصاص داده است؟ با طرح این پرسش ها می خواهم به این نتیجه برسم که هدف اصلی کارگردان ساخت فیلمی فلسفی درباره ی خدا و وضعیت بشری نبوده است.پس باید به دنبال پاسخی دیگر برای این پرسش باشیم.
تجربه ترس
تصاویر سیاه و سفید چندباره چاپ و نوردهی شده که به خلق کنتراستی بالا و تقریبا صفر و یکی انجامیده است (تصاویر1.6.)و حتی در مواردی تخشیص اینکه در حال دیدن چه هستیم هم برای تماشاگر مشکل است،این فیلم را به تجربه ی بصری نو ای برای بیننده بدل کرده است که در عین حال به دلیل مخدوش کردن نگاتیو ها یادآور فیلم های صامت نیز هست(تصویر4.). در همراهی این تصاویر صدای باد و جیرجیرک ها و خرخر کردن ها و کوبش ها و سایش ها هم هستند و البته باند صدای دستکاری شده فیلم که یادآور فیلم های ناطق قدیمی است که باعث شنیده شدن صدای خش خشی در طول فیلم می شود . تمام این ها در اولین ثانیه های فیلم نتیجه ای جز هجوم حس ترس را برای تماشاگر به همراه ندارد.منشا این ترس کجاست؟
وقتی در ابتدای فیلم تصویر خورشید در حال غروب درکنار یک دریاچه و جنگلی را به همراه صدای حیوانات می شنویم، ترس از هجوم تاریکی و تجربه ی بودن در بیشه زاری تاریک در دوران کودکی از پستوهای خاطراتمان سربرمی آورد. یکی از منابع ترس فیلم همین تجربه های شاید مشابه در مکان و زمان باشد که از ناخودآگاه ذهن تماشاگر سرچشمه می گیرد.مثالی دیگر از همان ابتدای فیلم:دوربین از زاویه دید فردی با حالت حرکت هایی که نگاه های دزدکی را تداعی می کند به خانه ای نزدیک می شود(تصویر1.) فورا تجربه ای نزدیک با این تصویر در ذهن نقش می بندد، حسی ترکیبی از کنجکاوی و ترس، هم می خواهیم بدانیم که در آنجا چه می گذرد هم از گیر افتادن می ترسیم! البته حس کنجکاوی غلبه دارد و ما در درون خانه خدای در حال خودکشی را می بینیم.از اینجا می توانیم به نوع فیلمبرداری فیلم با توجه به فاصله اش از سوژه ها پی ببریم.وقتی دوربین از فاصله ای دور شخصیت های فیلم را نشان می دهد از زاویه دید نگاه دزدکی استفاده می کند اما وقتی به آن ها نزدیک می شود، ترس را کنار گذاشته وبه راحتی در بینشان حرکت می کند.
منبع دیگر ترس فیلم عدم آگاهی تماشاگر است. در ثانیه های اول با فیلمی روبرو می شویم که مشابهش را ندیده ایم و این عدم آگاهی نسبت به تجربه ای که در پیش رو داریم می تواند یکی از دلایل ترس باشد.دلیل دیگر می تواند ناشناخته بودن افراد باشد(همه ی شخصیت های فیلم ماسک بر صورت دارند به جز فرزند زمین)و هیچ نام و نشانی ندارند،فیلم در یک بی مکانی(در مکان هایی که مشابه شان در همه جا هست) و بی زمانی(اشاره ی مستقیم ساعت بی عقربه) کامل اتفاق می افتد،دلایل اتفاقات فیلم نامکشوف است و تماشاگر تنها شاهد کشته شدن ها، مثله شدن ها، خون و خشونت است.این عدم آگاهی ها و خشونت بی دلیل و عریان فیلم می توانند از دلایل اصلی ترس باشند.
پس می توان منابع مختلف ترس را در فیلم شناسایی کرد.زمانی که از نزدیک شاهد مثله شدن هستیم بیشتر احساسی مانند فیلم های اسلشر هالیوودی به ما دست می دهد با این تفاوت ها که به جای پسران و دختران چشم آبی در حال تماشای قربانی شدن مادر زمین و فرزند زمین هستیم، و اینکه نمایش خشونت در این فیلم تجربه ای در ورای تمام آن فیلم هاست و ما حتی قطعه قطعه کردن اعضای بدن آن ها را هم می بینیم که حسی به شدت متوحش و حال بهم زن به تماشاگر دست می دهد.نوشته های ابتدای فیلم هم علاوه بر ایجاد نوعی شناخت نسبت به جهان بینی کارگردان که درباره ی زبان ابدی ماده(matter) و نوع نگاهش به زندگی را بیان می کند در عین حال حسی ابهام برانگیز را که خود این ابهام سرمنشا ترس فیلم هست را تزریق می کند.اما با تمام این دقت ها در فیلم تصور می کنم که ردیابی حس ترس در فیلم سخت است و این مواردی که به آن ها اشاره شد، گزینه هایی بود که به ذهن نویسنده رسیده است و قطعا موارد دیگری بوده که موفق به کشف آن ها نشده ام.پس با تمام این تفاسیر می توان Begotten را تجربه ی تازه ای در ژانر وحشت به حساب آورد که از شیوه های معمول برای ایجاد حس ترس استفاده نمی کند(به طور مثال نقش پررنگ موسیقی در فیلم های تیپیک این ژانر و یا قاتلی که به طور ناگهانی از خارج قاب به طور غافلگیر کننده ای- برای ایجاد حس ترس لحظه ای- وارد تصویر می شود و …) و به دنبال ماجراجویی در این ژانر است.پس اگر اعصاب قوی دارید و به ژانر وحشت به همراه ته مایه های فلسفی علاقه دارید این فیلم را از دست ندهید.
*لینک دانلود فیلم: Begotten







مطلب خیلی خوبی بود من که وسوسه شدم این فیلمو ببینم
سلام
در حمایت از اصغر فرهادی
بروز شدم
منتظرتونم
نقد عالی بود
ممنون
اما من فکر میکنم کارگردان در فیلم بیشتر از انکه به دنبال به وحشت انداختن تماشاگر (از راه های عجیب و ابتکاری) باشد بیشتر به دنبال نشان دادن درد و رنج انسانی در دنیای مادی-دنیایی که با او هیچ سنخیتی ندارد- است (جهان بینی کارگردان)
ممنون
اگر این دنیا مادیست پس انسان هم-که جزوی از آن است-مادی است و اگر کارگردان به نیروی فراطبیعی برای آفرینش آن معتقد است پس انسان هم خالقی دارد و این درد و رنج ها قسمتی از برنامه ی الهی برای بشر است پس این عدم سنخیت از کجاست؟
اگر منظور گرفتاری انسان در چم و خم های زندگی صنعتی باشد،باز هم این مفهوم با نمادهای ازلی ابدی که در فیلم مطرح می شود هماهنگی ندارد.
هرچند که در ابتدای نوشته به این موضوعات اشاره شده بود.و نگارنده برای جلوگیری از تکرار مکررات درباره ی این فیلم،رویکردی تازه را در نقد آن پیش گرفته بود.
با تشکر
…
من خوب میدانم که تو آگاهی ای از حال آن کس…
اکنون تو ای آخرین پناهم…
از درد رحم شان است که گریزانم.
ای زمین آخر برای من چرا این همه گسترده ای
بهترین سایه تو بودم. هر کجا تو نشسته ای من هم نشسته ام.
آنان، همه آنان نژدای مسکین و بیمارند.
اما زرتشت، چون تنها شد با دل خویش گفت: چه بسا این قدیس پیر در جنگل اش هنوز چیزی از آن نشنیده است که خدا مرده است…
آن ساعت می گوید: زمان نمی گذرد برای من، چه سود از نیک بختی ام که مسکینم.
زمین کوچک شده است وبر روی آن آن واپسین انسان درجست و خیز است، انسانی که همه چیز را کوچک می کند.
و دیدم که اندوهی گران، بر بشر فراز می آید.
و از تمام تپه ها پژواک آمد: همه چیز پوچ است. همه چیز رو به پایان…
…
این ها قسمت هایی از کتاب «چنین گفت زرتشت» اثر فیلسوف بزرگ آلمانی فرودریش نیچه بود که با قلمی بر صفحه روزگار چنین گفت. فیلم مورد نظر که حاصل پریشان افکار کارگردان می باشد نه تنها روایات نیچه را با ذهن مخدوش خود معنا نموده بل به دور شدن مفاهیم نیز دامن زده. حال آن آن جا که بزرگ فلسفه فرمود خدا مرده به معنای از یاد رفتن دین بود که خود فیلسوف در کتاب دیگرش به بازگویی این مفاهیم می پردازد. پس نویسنده این فیلم که خود اسم خود را کارگردان و تهیه کندده ! می گذارد داستان پریشان خود را از کتاب نیچه اتخاذ نموده و نه افکار شخصی ثانیاً فیلم نشان دهنده افکار در هم و بر هم کارگردان فیلم می باشد و نه صحبت های نیچه…
با درد بی عدد به ذات احد
پیام
«…
زرتشت با بیماران نرم خوست . به راستی،از شیوه ی آرام گرفتن و از ناسپاسی شان خشمگین نیست.بادا که در شمار شفایافتگان و چیره شوندگان درآیند و بهر خویش تنی والاتر بسازند!
و نیز زرتشت خشمگین نیست از شفایافته ای که با مهر بر پندارهای خویش می نگرد و نیم شبان گرد ِ گور خدایش می خزد.اما اشک هایش هنوز مرا نشانی از بیماری است و تنی بیمار…».
-چنین گفت زرتشت/نیچه/آشوری/چاپ 31/صفحه44
——
هر چند که من سخن بی استدلال شما در ارتباط برقرارکردن بین این فیلم و نیچه را به هیچ وجه قبول ندارم
مسا