شبانه روز ***
کارگردانان:کیوان علی محمدی،امید بنکدار
گشودن فضای سینما
می خواهم فیلم را با تابلوی نقاشی ای مقایسه کنم که از سه فاصله ی مختلف می توان آن را دید:دور،نزدیک،و معمول/مناسب.دو فاصله ی اول نقاط قوت فیلم را تشکیل می دهند و نظرگاه آخر نقطه ی ضعف فیلم را.
اگر از فاصله ی دور به فیلم نگاه کنیم می توانیم خطوطِ کلیِ روایت های فیلم را(بدون در نظر گرفتنِ مضمونِ آن ها)،که از چهار روایتِ مختلف تشکیل شده است،دریابیم.از این فاصله می توانیم به ساختارِ کلیِ فیلم پی ببریم،به اینکه این چهار خطِ روایی هر کدام به تنهایی چگونه ساخت یافته اند و به چه شکلی با هم مرتبط شده اند(از نظر ارتباطاتِ مکانیِ تصادفی که بین شخصیت های هرکدام از داستان ها شکل می گیرد).در این سطحِ کلانِ روایت ها فیلم با هوشمندی انتظاراتی را برای تماشاگر به وجود می آورد و بعضی را برآورده می کند و بعضی دیگر را نه.
اگر از فاصله ی نزدیک به فیلم نگاه کنیم و دقتمان را در سطحِ هر نما و هر قابْ کوچک کنیم باز هم متوجهِ ظرافت ها و زیبایی های هر نما خواهیم شد.هر نما از فیلم با استفاده ی عالی از فیلم برداری و میزانسن به وجود آمده است که شاید در فیلمی ایرانی کم سابقه باشد.البته نباید از استفاده ی خوب از باندِ صدا غافل شد که یکی از استفاده های هوشمندانه ی آن به طور مثال برای باورپذیرتر شدن صحنه هایی ست که داستان در رستوران(به طور کلی فضاهای مربوط به داستانِ مدرنِ فیلم) می گذرد در صورتیکه چنین صحنه هایی در دکورهایی کوچک گرفته شده است.برای ارتباط دادنِ این سطحِ فیلم به سطح قبلی می توانم به تفاوت های عواملِ سبکی در هرکدام از روایت های فیلم اشاره کنم(به طور مثال به فیلم برداری در هر کدام از روایت ها توجه کنید).
اما اگر در فاصله ی معمول از فیلم قرار بگیریم ضعف( های) فیلم آشکار خواهد شد.می توان گفت که تمِ اصلیِ فیلم درباره ¬ی عشق و خیانت است(برخلاف نظر کارگردانان فیلم که اعتقاد دارند فیلم شان درباره ی دروغ است)و فیلم ساختار کلان خوبی را برای ارائه ی تصویری کلی از عشق و خیانت در جامعه ی امروز ایران برگزیده است.اما اگر این فیلم را با فیلم هایی مانند عشقِ سگی و بابل(هر دو ساخته ی ایناریتو)مقایسه کنیم متوجهِ ضعفِ فیلم در این سطح خواهیم شد.در آن فیلم ها با استفاده از چند روایتْ تصویری کلی از وضعیتِ زندگی در شهری چون مکزیکوسیتی به دست می آوریم(عشق سگی)و یا از مشکلاتِ جنسیِ بشرِ امروز آگاه می شویم(بابل)ولی پس از دیدنِ فیلمِ شبانه روز اگر از خودمان سوال کنیم که به جز مشتی تصاویر زیبا چه چیز دیگری بدست آورده ایم احتمالاً نمی توانیم به آن پاسخ مناسبی بدهیم.در کنار این ضعفِ کلی می توان به دیالوگ های بد فیلم اشاره کرد که فضایی کاملاً تصنعی را به وجودآورده است.علاوه براین باید به شخصیت پردازی فیلم اشاره کرد که انگار هر کاراکتر را از فیلمی به امانت گرفته است(به طور مثال نیکی کریمی از فیلم پری و یا سارای داریوش مهرجویی).شاید این ضعف های فیلم باشد که باعث شده فیلم در نهایت نتواند از مجموعه ای از تصاویر زیبا فراتر رود و در حد زیبایی کلاژگونه و زیبایی شناسی ام تی وی باقی بماند.
در پایان می خواهم به نکته ای اشاره کنم؛سه روایت فیلم در انتها از نظر استفاده از عوامل سبکی به هم می پیوندند در صورتیکه داستان آن نقاشِ پیر تک¬افتاده(و به طور مشخص سیاه و سفید)باقی می ماند.در سه روایت دیگر عشق به طور همزمان با خیانت همراه است اما تنها در این داستان است که عشق به تنهایی حضور دارد.وقتی که سروکله ی آن دخترک(نگار جواهریان)در زندگی پیرمرد پیدا می شودْ تماشاگر به خود می گوید که این داستان هم به سرنوشتی مشابه سه داستان دیگر ختم خواهد شد اما در نهایت دخترک با عشقِ یک طرفه اش به پیرمرد او را ترک می کند و پیرمرد می ماند و عشق قدیمی اش.با تمام این اوصاف می خواهم در نهایت بگویم که این فیلم در این فضا با بوی تندِ ابتذال و سطحی نگری غنیمتی¬ست و تلاشی ست برای گشودن فضای سینما.
